كلبه ي عشاق
به وبلاگ من خوش آمدید


كلبه ي عشاق













 

 

| نظرات 32 | 1:18 PM سه شنبه، 9 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: عکس


 

نمی دونم چرا...

 

 نمی دونم اصلا چی بنویسم... فقط می دونم می خوام بنویسم!!!

 

ستاره ی من خیالی نیست، شایدم هست!

 

 ولی... ولی وقتی ستاره ای که تو می خوایش،

 

نخواد تو آسمونت باشه، یا مجبور باشه از آسمونت بره بیرون، چیکار باید کرد؟

 

چه جوری می شه توآسمون دلت میخکوبش کنی؟!

 

چه جوری می شه بهش بفهمونی که زندگی خیلی کوتاه تر از این حرفاست؟

 

چه جوری می شه بهش بفهمونی که

 

 دنیا خیلی کوچیکتر از اون چیزیه که اون فکر می کنه؟

 

خلاصه اینکه چه جوری باید یه ستاره رو تو آسمون دلمون موندگار کنیم؟

 

تو رو خدا اگه کسی راهشو می دونه بهم بگه.

 

منتظر حرفا و راهنماییای قشنگ و کارگشاتون هستم.

 

| نظرات 1 | 1:07 PM سه شنبه، 9 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: درد دل


 

 

ستاره سلام. نمی دونم اینارو می خونی یا... .

 

 فقط خواستم بگم دلم خیلی خیلی خیلی خی... برات تنگ شده.

 

 در و دیوار دارن بهم فشار میارن.پس تو کجایی؟ چرا نمیای نجاتم بدی؟

 

 دیگه تو کدوم کویر، تو کدوم جنگل، کنار کدوم ساحل،

 

تو کدوم کوچه پس کوچه باید دنبال رد پات بگردم؟

 

 من هیچوقت ناامید نمی شم، حتی اگه تو خیالی باشی!!! بازم منتظر خیالت می مونم.

 

 تو چه شکلی هستی؟ به غیر از چشمای عسلیت...

 

 آخ! چه سخته آدم دنبال ستاره ای باشه که اون ستاره حتی وجود خارجی نداره!!!

 

فکر می کنی دیوونه شدم؟ (یا دیوونه بودم؟!!!به هر حال الان که دارم می نویسم

 

عقلم سر جاش نیست!!!) یه نشونی از خودت بده،

 

 آخه دیگه کدوم کهکشونه خیالو به خاطر تو با پای پیاده باید پشت سر بذارم؟

 

 ببین!

 

 پاهای امیدم تاول زده! تو رو خدا ستاره خودتو بهم نشون بده.

 

آخه تا کی برای ستاره ی خیالی شعر بگم؟

 

 من که منتظر یه شاهزاده با اسب سفید نیستم! من منتظر یه ستاره ی آسمونی ام!!!

 

آی شمایی که این نوشته ها رو می خونین، بگین

 

 تو کدوم کهکشون، تو کدوم... آخه کجا باید ستارمو پیدا کنم؟

 

 اصلا ستاره ای وجود داره؟!!!

 

« مهتاب، کسیکه تو آسمون زندگیش، ستارشو گم کرده!!!»

 

 

| نظرات 3 | 12:25 PM دوشنبه، 8 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: درد دل


 

در غریبی هیچ کس مسکین تر از مهتاب نیست

 

خانه بر دوش است و نورش بر جهانی روشن است

 

 

 

لحظه ی دیدار نزدیک است

 

 

 باز من دیوانه ام، مستم

 

باز می لرزد دلم، دستم

 

باز گویی در جهان دیگری هستم

 

« مهدی اخوان ثالث»

 

| نظرات 3 | 10:40 AM یکشنبه، 7 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: عاشقانه ها


 

من عرض یک ماه حتی کلبه ام را نیز فروختم و پول

نقدی فراهم کردم

که می توانستم یک مدتی رویش حساب کنم.

هنوز برای من پوشیده بود،

از اینکه اکبر آقا آن طوری شیرم کرد، تا دل به دریا زده مسیر

زندگی ام را عوض کنم، نیتش چه بود!

آیا واقعا دلش به حال ما می سوخت؟

 یا اینکه نقشه ی دیگری در سر داشت!

 

برای خوندن بقیه ی داستان، به ادامه ی مطلب برین.

 

ادامه مطلب| نظرات 7 | 12:26 PM پنجشنبه، 28 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: داستان


 

ستاره جونم!

 

یادته من هر وقت می دیدمت اشکام

سرازیر بود و حسابی کلافت می کردم؟

یادته چقدر عصبانی می شدی و می گفتی گریه نکن؟

یادته بهم گفتی حس می کنی بودنت منو عذاب می ده؟

یادته من چقدر بهت گفتم، نه! اینطور نیست؟

یادته می گفتی وقتی اشکامو میبینی

از خودت خجالت می کشی؟

یادته این شعر رو گفتی و منم نوشتم؟!

یادته چقدر گریه کردم و تو بهم خندیدی؟

اون صفحه ی دفترم که این شعر رو نوشتم

حسابی چروکیده شده، از بس خوندمش و گریه کردم!!!

اما تو دیگه گریه هامو نمی دیدی،

چون نبودی؛ چون نذاشتی که من باشم؛چون...

حالا می خوام اون شعر رو بنویسم

اما دیگه گریه نمی کنم چون نمی خوام

تو از خودت خجالت بکشی!!!

 

 

آه...!!!

 

پیوندها چه صمیمانه اند،

 

آه...!!!

 

لحظه ها چه زودگذر!

 

انگار همین دیروز بود

 

لحظه ی اول.

 

****

 

با چشمان معصوم خود

 

با نگاه گیرایش

 

با نوای صدایش

 

عشق را زمزمه می کرد

 

ولی افسوس...

 

پایان ثانیه هایش بود!!!

 

****

 

تا به حال به مرگ اندیشیده ای؟

 

به لحظه ی آخر...

 

به اشک هایی که برای تو ریخته می شوند...!

 

باور ندارم؛

 

زمان من به پایان نرسیده است

 

من هنوز جوانم!

 

من...

 

من می خواهم عشق را زمزمه کنم

 

من می خواهم زندگی کنم!

 

می خواهم عاشق باشم!

 

نه...!!!

 

زمان من به پایان نرسیده است...

 

من دوستش دارم!

 

او را،

 

زندگی را

 

و عشق را...

 

من می خواهم بخاطر او زنده باشم

 

نه...

 

باور ندارم

 

زمان من به پایان نرسیده است... .

 

 

 

 

آره ستاره! تو راست می گفتی. زمانت به پایان نرسیده!

 

تو باید زنده بمونی...

 

| نظرات 5 | 11:28 AM سه شنبه، 26 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: درد دل


 

 

                                               

 

 

| (نظر بدهید.) | 10:43 AM سه شنبه، 26 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: عاشقانه ها


 

 

 

رفتم داخل دفتر استوار کرمی و سفره ی دلم را پیشش باز کردم.

 خیال می کردم با من خواهد آمد وحساب وردان را کف دستش خواهد گذاشت!

اما پیشنهادی به من کرد:

-          تو به من قول بده با من کنار بیایی، هر دوی آن پدر سوخته ها را

 همین الان دست بسته بیاورم و بیاندازمشان هلفتونی تا آب خنک بخورند! قبول؟

-          من به امید کمک شما اینجا آمده ام، خدا عوضتان بدهد کاری کنید!

-          گفتم که خانم! شما اگر از من انتظاراتی دارید!

من هم از شما تقاضایی دارم! کاری می کنم که کسی جرأت نکند

به تو بگوید بالای چشمت ابروست!

-          تو به من بگو چکار کنم سرکار کرمی؟ خدا امواتت را بیامرزد!

کرمی مذیانه لبخند زد و خواسته اش را مطرح کرد... من همانجا خشکم زد.

 

برای خوندن بقیه ی داستان، به ادامه ی مطلب برین.

 

 

ادامه مطلب| (نظر بدهید.) | 10:39 AM سه شنبه، 26 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: داستان


 

الان ساعت یک و چهل دقیقه ی بامداده.

ستاره جونم، امروز(که حالا شده دیروز!!!) با دیدن تو،

 بعد از مدتها تو دشت دلم آشوب به پا شد.

پرنده های خوشبختی، حسابی ورجه وورجه و سر و صدا به راه انداختن؛

درختای آرزو، پر شدن از شکوفه های آرزوهای رنگارنگ و قشنگه با تو بودن؛

باغ امیدوای سبزتر از همیشه اس و خلاصه اینکه دلم حال و هوای دیگه ای داره!!!

منم که دیدم اینطوریه، پروانه ی خیالمو روونه کردم طرف کلبه ی عشقمون

و دستی به در و دیوارش کشیدم. تارهایی رو که عنکبوت نا امیدی با ظرافت تمام،

همه ی قسمتای کلبه رو باهاش پوشونده بود از

بین بردم و حسابی کلبه رو آب و جارو کردم به امید اینکه

 شاید یه روزی تو گذرت به اونجا بیفته؛

هر چند تا حالا حتی یه بار هم از آسمون نیومدی پایین!!!

ولی من می دونم، من مطمئنم که دوسم داری.

اینو از چشمات می خونم. همون چشمایی که

 از این فاصله ی خیلی دور، افسونم کردن و خواب رو از چشام دزدیدن.

آره! ته همون چشمای ناز عسلیت که مژه های بلندت

 زیباییشوت رو چند برابر کرده، خیلی راحت می شه عشق رو دید. اما...

اما امان از این غرور!!! کاش اینقدر مغرور نبودی.

ستاره! ستاره ی زیبا و دلربای من! تا آخر عمرم جادوی نگاهتم!!!

| (نظر بدهید.) | 10:08 AM سه شنبه، 26 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: درد دل


 

 

چشمای افسونگرت رو به من دوختی و من بازم

 همه ی کلمات از ذهنم پرید.

 می خواستم ازت گله کنم، بگم چرا تنهام گذاشتی،

 چرا گفتی بی تو بودن برام بهتره؟

 تو از کجا می دونستی؟

 تو چطوری این حق رو به خودت دادی که به جای من تصمیم گیری کنی؟

 خیلی از دستت شاکی ام ستاره!!!

 ولی حتی یاد چشماتم نمی ذاره بیشتر از این گله گذاری کنم!

 وای که چقدر بی تو بودن سخت و با تو بودن قشنگه!!!

 قول بده دیگه تنهام نذاری، قول بده... .

| نظرات 1 | 6:37 PM دوشنبه، 25 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: مهتاب | موضوع: درد دل